حالم بد است مثل زنی وقت زایمان
حتی کمی کبود تر از بغض آسمان
در مغز خط خطی من آماس میکند
حس به تو رسیدن و افکار تو امان
وعلی آخر ...
سلام
حال خوبی ندارم . البته خسته ام . اینترنت هم ندارم . حوصله ام ندارم . کار خاصی هم ندارم . ندارم . ندارم . . .
خوب ندارم چرا اینقدر سوال میکنید .
فعلا در حال نوشتن کتاب جدیدم هستم و چون اینترنت ندارم ( رجوع شود به پاراگراف بالا) فرصت نمیکنم به وبلاگ خودم و دیگران سری بزنم پس امیدوارم از دست من ناراحت و دلخور نشین ( البته اگه کسی سر میزنه ) ولی خوب اگه گذرتون به این - یعنی آن سوی بن بست - خورد خبری از ما بگیرید (تو که گفتی سر نمیزنم پس چی شد . ملت رو گذاشتی سر کار؟ _ نه واقعا هر روز که سر نمیتونم بزنم و لی ممکنه هر از گاهی با سر برم تو اینترنت اونوقت خوشحال میشم سرم بخوره به شونه شمایی که خبری از ما گرفتین .
پس
تا اطلاع ثانوی
خداحافظ
برای تو :هنوز هم که هنوز است برای بودن باید بود . باید دانست که کنار هم بودن و دوستی و هم انجمنی بودن وقتی معنا پیدا میکند که دستها بوی محبت بدهد و هیچ وقت خالی نباشد . باید دانست که دوستان همیشه چشم انتظار و گاهی پر توقع اند . به چشم انتظاری شان باید پاسخ داد و پر توقع بودنشان را بخشید . به امید روزی که دوستان دستگیر دوستان باشند ( البته همیشه بوده اند و از این پس خواهند بود )
برای او : (اویی که نیودش همیشه دلتنگم می کند .) برای کسی مینویسم که شاید هیچگاه دستهایم را احساس نکند . شاید هیچگاه مرا نشناسد اما همیشه بودنش را در ( حتی این دنیای مجازی ) میشود احساس کرد . دنیای مجازی ما همیشه پر بوده ازنفسهایی که دستهایش همیشه بر گرده های ما سنگینی میکند . هرچند احساس خوبی نیست ولی نبودنش اوج تنهایی است . از تمام دوستانم دوست ترین آنها را دوست دارم . آنکه وقتی کسی نیست همیشه او هست . کسی که نامی جز تنهایی ندارد .
برای شما : سلام - و دیگر هیچ -
برای شعر : چند روز پیش سالگرد درگذشت سید خلیل عالی نژاد ( استاد تنبور ) بود . شعر قدیمی خودم را تقدیم میکنم - مثل همیشه - به سید خلیل برای هیچ منظور خاصی جز اینکه بهانه ای باشد برای شعر
توضیح : برای گریز از کلیشه هیچ توضیح خاص دیگری ندارم . این بخش را فقط برای شعر مینویسم . اگرمایل به دانستن بیشتری هستید به وبلاگ عباس عابدینی مراجعه کنید
صداي پر زدن جبرئيل ميآيد
صداي كردترين مرد ايل ميآيد
صدا ، صداي سماع كسياست در آتش
كه دف گرفته به سمت خليل ميآيد
كه داد شٍر شٍر از آهنگ نيل ميآيد
كه ناله از وسط سلسبيل ميآيد
به ساز كهنه سيد خليل ميآيد
سلام
قرار نبود دوباره وبلاگ نویسی کنم ولی بعد یک سال و چند ماه این چندمین دوباره است که برگشتم . این یک سال اخیر زندگی ، سال جالبی بود . بچه هایی که از حا ل و احوالم خبر دارند میدانند شما هم که نمیدانید چیزی را از دست نداده اید .
شرکت فرهنگی آموزشی هنرسرای مهر ثمره یک سال تلاش و کوششم بود که در این یک سال برایم تجربه ماندگار و خوبی بود شاید اگر اوضاع مالی بهتری داشتم و شرایط دلخواه تر حالا ...
چند موضوع لذت بخشترین تجربه هایی است که در این یک سال به دست آوردم
اول برگزاری دومین جشنواره استانی شعر دفاع مقدس استان گلستان بود که با همت اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس برگزار میشد که با کمک و همیاری دوست همیشگیم مهرداد رمضانی به سرانجام رسید .
من در این جشنواره کارگردان و مهرداد دستیار کارگردان اختتامیه بودیم . طراحی و برنامه ریزی بخشهای مختلف جشنواره و اجرای برنامه پایانی به عهده ما بود . طراحی پوستر ، بنر ، دکور ، دعوتنامه ، لوح تقدیر و بالاخص بروشور جشنواره - که بهترین بخش طراحی های ما بود - و دو کلیپ و برنامه ریزی کلی اجرا و ... از فعالیتهای مهم ما از یک ماه قبل جشنواره و مخصوصا سه چهار روز قبل جشنواره - که صبح و شب بیداری کشیدیم - بود . تجربه خوبی بود و لذت اجرا و برنامه ریزی این جشنواره خستگیمان را از بین برد .
دوم چاپ کتابم بود به نام « تا روز دوم » که انتشارات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس به چاپ رساند . از اول دانشگاه به این فکر میکردم که قبل از فارغ التحصیلی کتابی چاپ کنم و چاپ این کتاب آرزوی چند ساله ام را به ثمر رساند . هر چند باور نمیکردم منی که کارم و علاقه ام شعر بود به آرزوی دیرینم با چاپ کتاب داستان برسم .
این کتاب روایتی است از خاطرات محمد ابراهیم عجم ، فرمانده یکی از گردانهای فاتح خرمشهر ( عملیات بیت المقدس ) که در قطع جیبی چاپ شد و همراه با 34 کتاب دیگر در مهر ماه سال جاری و در هفته دفاع مقدس در تهران با حضور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و ریاست بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس رو نمایی شد .
چیزی به رفتنم نمانده . فکر بد نکنید منظورم رفتن به خدمت مقدس سربازی است . خوب یا بد این شتری است که هر پسری را دچار رفتن میکند . من هم یکی همین پسرهایی هستم که دچارم وهمین دو سه ماه آینده باید رخت سفر ببندم و بروم جایی که نمیدانم کجاست ولی همیشه زیاد شنیده ام که « پسری که نره سربازی مرد نمیشه »
به هرحال چه مرد بشوم یا نه باید بروم . برایم دعا کنید . محتاج دعایم .
###

نشریه جشنواره



هرگاه به خانه من میآیی
ار آن سوی بن بست برایم شادی بیاور.
چشمهایم را که می شویم تنها نگاه تو می ماند و بس . نگاه همیشه خندانت این سوی بن بست روحیه ام را شاد می کند .
می دانم بچه گانه تر از این نمی شد نوشت . چه کنم زبانم بند آمد .
بعد از مدتها دوری از وبلاگ و وبلاگ نویسی و کل انجار هایی که با خودم برای شروع داشتم بالاخره کوچه بن بست قدیم را ( که خیلی وقت است خرابش کرده ام ) برای رسیدن به آن سو - که نمیدانم کجاست - پشت سر گذاشتم و حالا اینجایم . چیز زیادی برای گفتن و نوشتن ندارم و هنوز نمیدانم برای چه واقعا شروع کرده ام ولی بودن را همیشه دوست داشتم و شاید همین برای شروع بهانه مناسبی باشد . برای شروعی که خیلی وقت است شروع شده و به این زودی - با تک و پاتکهای زمانه - به گل نخواهد نشست .
بودن اتفاق جالبی است . اتفاقی که گاه تو می خواهی و گاه او تو را . وقتی که میخواهی باید آنقدر بدوی تا برسی . تا آنجا که او بخواهد و آن زمان زمان پیروزی واقعی که نه اما فرصتی برای پیروزی است . رسیدن به پیروزی بهانه ای برای بودن است و بودن بهانه . . .
شاید حرص پیروزی طمعی باشد برخواسته از خودشیفتگی ، برخواسته از غرور اما باید دانست قناعت همان اندازه که خوب و نکوست به همان اندازه میتواند بر بودن شما تاثیر منفی بگذارد . پس برای پیروزی قناعت نمیکن که بودن را با تجربه ای موفق تو امان کنم .
هر آنچه دارم را بر خواسته از ذوق و بی ذوقی خواهم نگاشت برای بودن . برای بودن به دور از ریا و تظاهر و پیروزمندانه خود محتاج دعا هستم .
برای آغازی دوباره تنها کلامی کافی بود : سلام

